
تنم تار است و محتاج سه تار است
دلم ٬ اندیشه٬ دیده٬ هر سه ٬ تار است
اگر خضر آب خورد و دائمی شد
مرا مضراب ٬ آب روزگار است
ز بزم اهل دل (( مشکاتیان)) رفت
کنون سنتور گردون داغدار است
بزن یک زخمه بر زخم سه تارت
که آن زخمی ترین٬ اندوهبار است
شکوفا کن ز دل صدها گل مفت
به آهنگی که سرشار از بهار است
چو خالی گشتی از انبوه اندوه
پس آنگه نوبت شعر و شعار است
بزن یک پرده ای در مایه شور
که اخلاق جوان٬ شور و شرار است
رها کن غصه را آیینه دق ...
دو روز عمر ما ناپایدار است
مونالیزا صفت خنده بزن هی
که بد خلق از خودش هم شرمسار است
(( عبو سا قمطریرا )) هست مذموم
ز مومن ٬ تر شروریی بر کنار است
زلال و صاف و پر جوش ار نباشد
نه چشمه٬ بلکه چشمی خشکبار است
ز (( قبض و بسط )) روحی ٬ بسط خوب است
که قبضش آب و برقت را به کار است
همین موسیقی (( هم و غم )) افزای
تو را چون مرکبی بس راهورا است
به هریک از مقامات رفیعش
(( مقام ))ی سوی عرش کردگار است
....دو صد افسوس ٬ من تاری ندارم
ولی عینک چرا٬ چون چشم تار است
سه لاخ موی ٬ کز این کله مانده است
مرا در حکم یک دانه سه تار است
به هر تارش زنم چنگی ٬ صدایی
که برخیزد ز من ٬ داد و هورا است
بزن ای جان من بر سیم آخر
که شعرت چون سه تارت ٬ تار تار است
|